داستانی ساده
داستانهای ما و تجربه های ما گر چه متفاوت هستند، ولی همه همان خبر خوش را میرسانند. داستان های ساده و مختصر در ذهن می ماند و در نتیجه موثرتر هستند. در ذیل نمونه ایست از یک داستان مفید و مختصر:
"من دریک خانواده نسبتأ مذهبی بزرگ شدم و اعتقادی بخدا نداشتم زیرا نمی خواستم با خدایی که مردم را مجازات می کند کاری داشته باشم، با اینحال به اعمال و مناسک مذهبی که پدر و مادرم به آن اعتقاد داشتند احترام می گذاشتم، و گاهی از ترس و احترام به پدر و مادرم این مراسم و دعاها را انجام می دادم اما در اعماق قلبم به آنها اعتقادی نداشتم. از آنجایی که خودم را پیرو هیچ دینی نمی دانستم، هر کاری که دیگران انجام می دادند، چه خوب و چه بد، من هم بدون شرم یا واهمه انجام می دادم .ولی از درون چیزی آزارم می داد، مخصوصأ وقتی تنها بودم، شدیدأ احساس تنهایی، نگرانی و ناامنی می کردم.
یک روز با یک گروه از دوستانم بیرون رفتیم، و از قضا یک نفر جدید بین گروه ما بود. او در حین صحبت چیزی در مورد عیسی مسیح و زندگی ابدی گفت، ولی من پوزخند زدم. با اینحال او با متانت لبخندی زد و ناراحت نشد. رفتار او آنقدر با وقار بود که من تمام روز به حرف او فکر می کردم. فکر کردم اگر خدا واقعأ وجود داشته باشد عاقبت من چی خواهد شد؟ بنابراین وقتی به خانه برگشتم، چیزی مرا از درون ترقیب میکرد که دعا کنم. پس دعا کردم و بخدا گفتم اگرتو واقعأ وجود داری کمکم کن تا احساس تنهایی نکنم. در ادامه دعایم از خدا معذرت خواهی کردم و تقاضا کردم گناهان مرا بخاطر عیسی مسیح ببخشد.
بلافاصله بعد از آن دعای کوتاه احساس کردم بار سنگینی از روی دوشم برداشته شد! هفته بعد، بملاقات یکی ازدوستان مسیحی رفتم. وقتی وارد خانه او شدم تعجب کردم که همه افراد خوبی که از قبل می شناختم آنجا بودند! از رفتار صمیمی آنها متوجه شدم که آنها هم همان اتفاق را تجربه کرده بودند چون مسیحی شده بودند. زندگی من از آن زمان تا حالا در حال تغییر و تحول بوده است. من دیگرمثل گذشته ترس و نگرانی از آینده و کارم ندارم. قبلأ کارهای احمقانه ای مثل قمار بازی می کردم، ولی حالا برای خرید یک خانه پس انداز می کنم. خداوند نه فقط زندگی مرا عوض کرده بلکه به من زندگی جاودانی داده است!
برای ادامه، لطفأ روی "پیام آور" کلیک کنید.